خودمانی های صبا

هیچ ... پوچ

لحـظاتی هست
استخوان‌های اشیـاء می‌پوسد
و فـرسـودگی از در و دیـوار مـی‌بارد

لحـظاتی هست
نه آواز گنجشکِ فروردین
نه صدایی صمیمی از آن طرفِ سیم
و نه نگاه مـادر در قاب
قانعت نمی‌کند

زنـدگی قانعت نمی‌کند
و تـو به انـدکی مــرگ احتـیـاج داری

"الیاس علوی"

پ١) برای یک مخاطب خاص

   + صبا ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ٦ شهریور ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

خودخواهی دلم

دیروز بعد مدتها به خرید رفتم... نه اینکه خرید نرفته باشم ، نه ... برای خودم رفتم خرید ... برای دلم ... برای خود خود خودم ... چه حس خوبی داشت این خودخواهی دوست داشتنی ... اینکه فقط به خودت فکر کنی ... برای خودت ببینی ... مدتها بود دلم این خودخواهی را میخواست

از وقتی که متاهل شدم این خودخواهی هم برداشته شد... این حس دوست داشتن خود از بین رفت .. به جایش حس دوست داشتن او جایگزین شد .. حس دوست داشتن چیزهای مشترک... این حس را عاشقانه دوست داشتم و دارم

ولی خود دوستی چیز دیگریست...

برای خودم مدلها را امتحان کردم...برای خودم با رنگها بازی کردم...به خودم نگاه تحسین آمیزی انداختم...درون آینه صبای لبخند به لبی را دیدم که با همه وجود این لحظه ها را ، این خودخواهی را دوست داشت

و در آخر ، باز هم لبخند و نگاه تحسین آمیز او را دیدم ، از تو ممنونم دوست من به خاطر این همدلیت

   + صبا ; ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; ٢ شهریور ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

پرنده

می‌خواستم پرنده باشی
پَر بکشی و
هرگز برنگردی

حالا سال‌هاست در من لانه کرده‌ای
شاخه‌هایم را شکسته‌ای
هر شب
خواب‌هایم را ریخت و پاش می‌کنی و
هر روز
نُک می‌زنی به زندگی‌ام

   + صبا ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; ٢٥ امرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

چهار انگشت کوچک

دیر رسیدم
کادر
بسته شده بود

صدایِ شاتر
پیچیده به نگاهم

سعی کردم طبیعی باشم
که مثلاً دیدنِ دوباره‌ات ساده است

فلاش بعدی
مُچم را گرفت

دو چشمِ تار و لبی لرزیده
عکاس نتوانست
با فتوشاپ آرام‌شان کند
مرا بُرید
از گوشه‌یِ خاطرات تو
و
حواسش نبود
روی شانه‌ات
چهار انگشتِ کوچک
جا مانده است

"روباه سفیدی بود که عاشق موسیقی بود "

   + صبا ; ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; ٢٥ امرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

تنهایی من یا ...

به آرامی بر سر بالینم بیا ... اندکی آهسته تر گام بردار که وقتی شتاب می گیری حس می کنم از من دور می شوی ... انگار تو را از دست می دهم ... و آنگاه می ترسم ... اما محکم قدم بردار که کابوس ها را می رانی ... شاخه گلی که همیشه یادت می رود را در گلدان همیشه خالیم بگذار ... و اندکی درنگ کن ... اما قبل از خاموش شدن چراغ ها برو ... که دیگر جای تو اینجا نیست
بعد آن دیگر من می مانم و این درد ... من می مانم و دنیایی تنهایی ... من می مانم و این گلدان همیشه خالی ... کابوس ها بازمی گردند ... راه تختم را پیدا می کنند ... حریصانه به بالینم می آیند و با من هم آغوش می شوند ...
لبخندت را نگه دار ... می دانم لازمت می شود ... قدرت باور واژه ها را از دست داده ام پس سکوت کن ... سکوت من نیز اختیاری نیست ... که همیشه نمی توان همه چیز را به زبان آورد ... فقط لحظاتی آرام کنارم بمان ... اما قبل از خاموش شدن چراغ ها برو ... که دیگر جای تو اینجا نیست

 شنیدن این موسیقی هم خالی از لطف نیست

   + صبا ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱٧ امرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

شهر آلزایمر

مادر بزرگ جوانی اش را آروغ می زد
و پدر بزرگ در عبور از باغچه ی بی انتهای خانه ی ما ، خاطراتش را به دست آلزامیر می سپرد
و من از دندان درد به فلسفه ی بی دوام بودن این زندگی میرسم
و بهانه ای می سازمش برای اشکهایم که درد دارند
و تو که انگار همیشه متصلی به الکتریسته و ولتاژ
و من دچار برق زدگی می شوم با نگاهت
بوی جزغالگیم گندتر از بوی آروغ مادربزرگ است
با دهان ذوب شده ام پدر بزرگ را صدا میکنم:
صبرکن پدر بزرگ
می خواهم با تو ، به شهر خوشبختی ، بیایم
شهر آلزایمر

"اقتباس شده"

پ١ ) دو هفته ای نبودم زیاد حال روحی و جسمی ام جالب نبود ، بیصدا میخواندمتان ، از همه شما ممنونم

   + صبا ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱٦ امرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

خستگی

و خستگی چنان چنگ در تمام تن دارد که منش به هیچ زبانی متکلم نخواهم بود.   

این جمله به تنهایی کامل کامله، ولی واقعاً نمیدونم باید چه کرد با این جمله کامل که مثل خون تو رگهام جریان داره ، می چرخه می چرخه، هی می چرخه و هیچ چیز، هیچ کس، هیچ جا نمی تونه از این دور گردش بکشدش بیرون...

 

   + مهنوش ; ۸:۳٤ ‎ق.ظ ; ۳٠ تیر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

این گونه که من دوستت میدارم

حکایت باران بی امان است
اینگونه که من دوستت می دارم
شوریده وار و پریشان باریدن
بر خزه ها و خیزاب ها
به بی راهه و راه ها تاختن
بی تاب، بی قرار
دریایی جستن
و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن
و تو را به یاد آوردن
حکایت بارانی بی قرار است
این گونه که من دوستت میدارم

" شمس لنگرودی "

   + صبا ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; ٢۳ تیر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود که خواب سر چشمه را

در خیال پیاله می دیدیــــم.

دستهامان خالی ..

دلهامان پر ..

گفتگوهامان مثلآ یعنی ما .

کاش می دانستیم هیـــچ پروانه ای

پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد.

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم.

از خانه که می آیی ؛

یک دستمال سفید ،

پاکتی سیگار ،

گزین شعر فروغ

و تحملی طولانی بیاور  ....

احتمال گریستن ما بسیار است ! 

سید علی صالحی

پ١ ) اینجا رو هم ببینید بامزه است

   + صبا ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱٢ تیر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

خودمونی سی و ششم

هانیه عزیز منو به یه بازی وبلاگی جالب دعوت کرده ... چیزایی که دوسشون دارم و چیزایی که دوسشون ندارم ... با اینکه دستچین کردنشون خیلی سخته ولی خوب بنده با کمال میل میپذیرم (: از همه دوستان عزیزم اگه مایل بودند دعوت به این بازی میکنم

چیزایی که دوسشون دارم :

١-دوست جونم

٢-خوردن غذا ( مخصوصا کباب دست پخت دوست جون)

٣-شنا کردن

۴-مسافرت رفتن

۵-رشته ای که خوندم

۶-کتاب خریدن و البته خوندن

٧-عکس گرفتن

٨-صحبت با آدمهایی که رو مخم راه نمیرن

٩-عطر

١٠-هدیه دادن و صد البته هدیه گرفتن

١١-رژ لب قرمز

١٢-دریا

١٣-اسب سفید

چیزایی که دوسشون ندارم :

١- آدم بد بو

٢-آدم خودخواه و خودبرتربین و پرحرف

٣-خورشت کنگر

۴-ماشین ماتیز

۵-شلوار لوله تفنگی

۶-روغن زیتون بودار

٧-پوشیدن لباسای تنگ

٨-جوراب مشکی زنونه

٩-مردای لاغر

١٠-سرزده اومدن یا رفتن به خونه دیگران

١١-دروغ شنیدن از کسایی که دوسشون دارم

١٢-النگو

   + صبا ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

خلاف تا چه حـــــــــــــــد آخه؟؟؟

یه رفیقی گل گلاب صبح کله سحری گفت:

اما خدایی جمله ای گفت

هنوز دارم به این جمله فکر می کنم

فرمودند: ما میخواهیم با شوهر محترم مجردی بریم سفر

نه .... جون من شما چی فکر میکنید؟؟؟

   + مهنوش ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; ٢٤ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

دل پر

دلت می خواهد شکایت کنی، داد بزنی و بلند بلند گریه کنی...
آنقدر بلند بلند حرف بزنی و گریه کنی که واقعا احساس کنی سبک شده ای...
جقدر دلت می خواهد فرصتی باشد تا حرفهای دلت را بزنی تا یک دل سیر شکایت کنی، غر بزنی...
دلت پر است، خیلی وقت است که دل پری داری و منتظر فرصتی هستی که تو هم شکایت کنی و دلی از عزای غر زدن در بیاوری...
اما...
اما تا شروع می کنی، این تو باشی که مجبور شوی فقط مبهوت نگاه کنی، این تو باشی که داری دوباره شکایت می شنوی... شکایت کنند، فریاد بزنند...
و تو حرفهای دلت را اشک کنی و نه تنها بلند بلند نه، مجبور باشی بروی در تاریکی اتاقی، کنجی را پیدا کنی و گریه کنی...
تا صبر کنی شاید شانه ای پیدا شود که بی صدا گریه کنی...تا لااقل بگویی که شکایت داشتی، شکایت داری و کسی نمی شنود... فقط بتوانی همین را بگویی...
بعد سکوت کنی... فقط سکوت کنی و فکر کنی چقدر از این جهان متنفری... از این آدمها...
سکوت کنی و فکر کنی چه حیف که مهربان بودی ؟یا چه خوب که از جنس اینها نیستی؟...
سکوت کنی و در سکوت، بی صدا اشک بریزی...
و پوزخند بزنی به اینکه دلت می خواست بلند بلند گریه کنی...
و تمام شب چشم بر هم نگذاری تا کابوس اینهمه دستی که به طرفت می آیند تا تکه تکه ات کنند، دستهایی که فقط می گویند بده اما نگیر، تا کابوس این جهان را نبینی...
چشم بر هم نگذاری و در سکوت گریه کنی...
دلت نمی خواهد شکایت کنی...دلت نمی خواهد داد بزنی و بلند و بلند گریه کنی...
دلت پر است ، ولی شکایت نمی کنی...

"احوال من از زبان یک رفیق"

   + صبا ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; ۸ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

ساده

تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی

   + صبا ; ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ۸ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

الف، نقطه، چرخ

در این کوره زارِ سکوت
به فوری ِ فوران ِ کلمه خواهی رسید
اگر چشم هایت را ببندی
و حروف را دورِ دردِ مستانگی
بی خویش و مدهوش به سماع برخیزی

الف، نقطه، چرخ
خیزی به سوی هیچی
در وصل جاودانگی
عشقِ من به حضورِ حاضر
در محضرِ کلمه
و همراهی ِ تو
با خویشتن ِ من
در این هیچستان ِ شادمانی
در این نقطه ی لایتناهی
در صفر

   + صبا ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۸ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

مرده را مانم

مدت هاست این دل نا سازگار من می خواد که بنویسم، بنویسم ولی ای بی مروت دل ناسازگار من

 دلی بده تا پته دلم و واست روکنم . هر روز صبح که با کتک و نکبت خودمو می رسونم اینجا، یعنی پشت میزم تو شرکت به خودم میگم بی خیال سرتو بذار رو میز و هیچ ...دل به دل  بی حوصلگی هات بده، ولی اولین کاری که می کنم قبل از گذاشتن کیفم به زمین روشن کردن کامپیوترم هست بعدش فوری چک کردن ایمیلهام بعدش هم سرک کشیدن به خودمونی های صبا که منم توش فضولی میکنم ، بعد هم خوندن چند تا مطلب از ویلاگ های دیگه . نمی دونــــــــــــم ولی مدت هاست مرده را مانم ، به گورش تنگ

   + مهنوش ; ٧:٠٤ ‎ق.ظ ; ٢ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

آنهایی که رفته اند .. آنهایی که مانده اند

آنهایی که (از ایران) رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.
آنهایی که (در ایران ) مانده اند هر روز…نه…یکروز در میان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از انهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.
آنهایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند. فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند انها باید تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.
آنهایی که مانده اند منتظرند که انهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید انهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند.
آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند.
آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتاب های آش پزی عکسش هست.
آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ می روند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از ان مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.
آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد بروند یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.
آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پلیس با باتوم خارجی ها را هل می دهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند حد اقل کشور خودشان بود.
آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند.
آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند انور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم انوری ها را خط می زنند.
آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند.
آن هایی که مانده اند در حسرت بی. بی.سی بی .سانسور کلافه می شوند.
آنهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند.ربطی بهشان ندارد خبر کشور هایی که تویش هستند…
آنهایی که مانده اند می خواهند بروند.
آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند.
آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند.
آنهایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر می کنند.
اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند…

آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند

" آتوسا "

   + صبا ; ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

زمان

هر ثانیه که می گذرد چیزی از تو را با خود می برد

زمان غارتگر غریبی است ، همه چیز را بی اجازه می برد .

تنها یک چیز را همیشه فراموش می کند : حس دوست داشتن تو را

   + صبا ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

داستان کودکی ام

داستان کودکی ام را تشریح می کنم بدون هیچ پروایی!
بغض های بی کسی ام را با تلنگر سایه های رهگذران نقاب دار که از کنار صادق ترین لحظاتم میگذرندبر روی تمامی احساس نهفته در بی خانمانی ام هم آغوش میسازم............میتابم در هوای نکبت آنان!!!
میخواهم زار زار کنان ترانه هایم را برای آخرین بار در باغچه خشکیده خانه ی بی سقفم دفن می کنم 

تا تشبیهی تازه برای صدای گریه های بی کسان خلق کنم!! 
از این پس مرا شوره زار خطاب بفرمایید......!
چشم انتظار مرگ ناگهانی که آن هم ناز میکند برای من! 
از کودکی ام حرفهای نا گفته دارم

از پنج شنبه های تاول زده, از سوز و ناله های برخاسته ی مادرانه ،از گورستانی که غریبان نام داشت!
آنجایی که خاکش تمام نشاط کودکی ام را با ارواح گندیده ، انس داد
تازه بدین نتیجه سوزناک رسیدم که چه ظالمانه عصاره ی دلخوشی ام نثار مردگان کرده بودم

ظرف آبی که بهر شستن مزارها تا کجاها دویدم

آقا سلام! قبرتان را بشویم؟گلاب بپاشم؟

فقط میخواهم بروی پاهایم...پاهایم که نه،بروی ساقه های نازک ترک خورده از تندباد بی کسیم بایستم!!

بغض هایم را با تنهائیم،تنهائیم را با نه کامی ام میسنجم..!

وای!!! چقدر محبت در دلم معطل مانده هست و خبر ندارم !!!!

کودکانه جان کندم اما به مردانگی قسم که مردانه تا آخرین نفس میدویدم بهر زلال آب.........!!!

"بهرنگ قاسمی"

   + صبا ; ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

تردید کن

تردید کُن‌، تردید کُن‌، تردید در خورشید کُن‌

ابری‌ شو و آفاق‌ را بی‌ ماه‌ و بی‌ ناهید کن‌ 

تردید کن‌ با آگهان‌، در آشکار و در نهان‌

تردید خود را در جهان‌، هر لحظه‌ای‌ تجدید کن‌

بشکن‌ طلسم‌ و باره‌ را هر ثابت‌ و سیاره‌ را

صد کهکشان‌ اِستاره‌ را با نیستی‌ تهدید کن‌ 

انکار کن‌ مهتاب‌ را، و آن‌ گوهرِ خوشاب‌ را

دریای‌ پُر خیزاب‌ را بی‌ موج‌ و مروارید کن‌ 

ای‌ چون‌ شب‌ و باران‌ رها، این‌ روز را و لحظه‌ را

خواهی‌ که‌ شامِ سوگ‌ها خواهی‌ صباحِ عید کن‌ 

امّا به‌ رغمِ این‌ غمان‌، در زیرِ این‌ هفت‌ آسمان‌

در عشقِ من‌ شو بی‌گمان‌، وین‌ کار بی‌تردید کن‌

در این‌ حضورِ سرمدی‌، ای‌ روح‌ و راه‌ ایزدی‌

اهریمنِ تردید را از جانِ خود تبعید کن‌

   + صبا ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

حـــــزن

همه چیز همان است که بوده است.

چرا که انسان را از پس این همه حــــزن،

 آرامشی هم اگر که فرا رسد،

دیر است ای زخـــم ســـرنـــوشــــت

   + مهنوش ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

دوئل

همه دوئل های دنیا یک رسم دارند

پیش از آنکه قدم دهم را برداری

به تو شلیک می شود

این را می دانم

اما دیگر برای همه چیز دیر شده

تو هفت تیرت را هم آماده کرده ای

پس

بیا به هم پشت کنیم

من رو به آپارتمان قدیمی مان قدم بر می دارم

    تو

   رو به ایستگاه راه آهن ...

   1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6

وپیش از آنکه قدم دهم را برداری

مرا فراموش میکنی

دوئل تمام شد

تو رفتی و من مردم

"حامد کریمی"

   + صبا ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

خودمونی سی و پنجم

این مدت زیاد رو به راه نبودم که بیام اینجا و بتونم چیزی بنویسم ... بیشتر دلم میخواست فقط بیام به وبلاگ دوستان عزیز سری بزنم و مطالب جالب اونها رو بخونم ، شرمنده

پ١) پدر بزرگ محترم و دوست داشتنی دوست گلم ، مهنوش عزیز بعد از دست و پنجه نرم کردن با یه بیماری سخت چهارشنبه گذشته فوت کردن ... خدا رحمتشون کنه

پ٢) یه زوج بسیار جوون و دوست داشتنی بعد از ١ سال زندگی مشترک به خاطر دخالتهای بیش از حد خانواده ها در حال جدا شدن هستند ، واقعا براشون متاسفم

اینها از جمله دلایلی بود که برام دل و دماغ نوشتن نذاشت ... بازم شرمنده

امیدوارم اردیبهشت ماه خوبی رو در پیش رو داشته باشید

   + صبا ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

اندر احوالات عید

این دو هفته ای که ما نبودیم خبرهایی شده که ما ازش بیخبر مانده ایم ؟؟!!! نمیدانم چرا اینجا اینقدر سوت و کور شده ؟؟!!! نه کسی آپ جدید میکند و نه از نظرات گرانقدر شما خبری هست ، کلا اوضاع به نظر مشکوک میرسد به هر حال امیدوارم هر جا که هستید خوب و خوش و سلامت باشید 

اندر احوالات اینجانب در ایام عید این که

١- کل هفته اول را ما در شمال گذراندیم منظورمان از شمال همان گیلان خودمان هست نه اینکه این بچه تهرانی های عزیز شمال را فقط در نور و خزر شهر  و کلا مازندران میدانند ما هم حس وطن پرستیمان قلمبه شکوفا شده و گیلان خودمان را فقط شمال میدانیم 

در این یک هفته آنقدر آنقدر به ما خوش گذشت که ما تصمیم گرفتیم دوباره به دیار خودمان برگردیم برای ادامه زندگی... ولی همسر گرامی مخالفت فرمودند و گفتند که فعلا ها نمیشود ما هم گفتیم چشم

٢- در دو روز بعد از تحویل سال ما به عید دیدنی خانه مادر بزرگ و خاله های همسر گرام رفتیم و در آنجا توسط دختر خاله ها و دختر دایی ها سورپرایز شدیم آن هم چه سورپرایزی ... کلا در این دو روز ما لحظه ای چشمانمان را برهم ننهادیم و یک بند در حال قر دادن بودیم و ترانه های زیبای دختر رشتی و سوسن خانوم را بلند بلند می خواندیم

٣-در دو روز آخر به ییلاق خودمان رفتیم ... وای وای که چقدر هوا سرد بود آنقدر که تمام اعضا و جوارح مان یخ زد و ما را مثل تام در کنار بخاری گذاشتند تا یخمان آب شد ولی خیلی خوش گذشت جای همتان خالی

پینوشت ٣) در آخرین دقایق شب وقتی که همه موجودات عالم سر بر بالین نهادند ما متوجه شدیم که ای داد و بیداد ما لباس خواب خودمان را نیاورده ایم نه اینکه کلا بچه تمیزو مرتبی هستیم نمیتوانیم با لباس پلو خوریمان بخوابیم در نتیجه از یک عدد شلوار کردی که در گوشه ای از کمد افتاده بود استفاده کرده و آمدیم آرام کپه مان را بگذاریم که متوجه شدیم توسط برادر همسر و خود همسر خائن مورد مسخره و خنده های شدید قرار گرفته و تهدید به فیلم برداری و گذاشتن آن در فیس بوک و یوتیوب قرار گرفتیم ما که سعی کردیم جلوی این عمل را بگیریم ولی ما که چشمانمان روی هم آمد نمیدانم آنها مرتکب این خیانت شده اند یا نه ... به هر حال مدیونید اگر احیانا این فیلم را ببینید و برای هم بلوتوث کنید

۴-در هفته دوم هم به جنوب سفر کردیم . شما هم متوجه شدید که ما چقدر آدمهای متعادلی هستیم نه ؟؟؟ (: کلا من و دوست جون در جای جای زندگیمان تعادل را برقرار کرده ایم و کلا تعادل برقرار کردن چیز خوبی است و خدا آدمهای متعادل را دوست دارد

۵-تمام هفته دوم را ما در اهواز ، آبادان ، شوش ، شوشتر ، دزفول ، خرمشهر و ... گذراندیم ... آنجا هم خوب بود ولی خیلی دلمان گرفت

۶-این بود انشای من در باب اینکه تعطیلات خود را چگونه گذراندید

   + صبا ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱٧ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

سال نو مبارک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام و صبح شنبه همگی بخیر و شادی

بعد ٢ هفته مسافرت شمال و جنوب بلاخره برگشتمنیشخند به من که خیلی خوش گذشت امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه

برای همه دوستان عزیزم در این دنیای مجازی سال جدید رو با آرزوی بهترین ها ، آرزو میکنم ، امیدوارم همیشه شاد و سلامت و موفق باشید در کنار عزیزانتون

پ١ ) از همه دوستان گلم که تو این مدت به یادمون بودن بینهایت ممنونم لبخند

   + صبا ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

بوسه

بگذار این ترانه همین حوالی بوسه تمام شود

من خسته ام

میخواهم به عطر تشنهء گیسو نزدیکتر شوم.

اگر کاری نداری برو

وگرنه، نزدیکتر بیا می خواهم ببوسمت

سید علی صالحی

   + مهنوش ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

عشق من

چه نا برابر است ، جنگ ِ من و تو

قبول ندارم


به جنگ آمده ای و


تیغ عشق آوردی


حساب نکردی که من


به جز تو


هیچ ندارم ؟؟؟؟؟

   + صبا ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

کــــافــــر

چی میشد اگه فردا زمین بهتر از این میشد

خدا می رفت و یک مادر پرستار زمین میشد

اگه کفره کلام من، یکی حرفی بگه بهتر

وگرنه بازی واژه نمی بازم من کافر

  • اس ام اسی از یک رفیق دیرینه دل، که کله صبح فرستاد.

   + مهنوش ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

خیال خام

مادربزرگ می گفت
در عمق صندوق بی قفل خود
نشان و نقشه ی دیار دوری را نهان کرده است
که در آنجا
بادی از بیشه ی بوسه ها نمی گذرد
می گفت وقتی در آن دیار
نام سار و صنوبر را فریاد می زنی
کوه ها صدای تفنگ و تیشه را برنمی گردانند
آنجا
سف سبز سپیدارها بلند
و حنجره ی خروسها
پر از صدای فانوس و صبح و ستاره است
حالا
گاهی هوس می کنم سراغ صندوق بروم
بازش کنم
و نشان آن وادی دور را بیابم
اما می ترسم ستاره جان
می ترسم حکایت آن جزیره ی رؤیا
تنهاخیال خامی در دایره ی بی مدار دریا باشد

"یغما گلروئی"

   + صبا ; ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; ٥ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

خیانت + افسردگی

مغزم یخ زده

یه ساعته چشمامو گرد کردم تو صفحه مانیتور خیره خیره به مطالب نگاه میکنم
بین اینهمه مطلب و موضوع به هر کدوم میرسم حالشو ندارم که بنویسمشون

از چرت نوشته هایی که مینویسم یه هو بدم میاد و دلم می خواد بزنم به سیم اخر و  پست خالی تحویل ملت بدم
کلا دل و دماغ نوشتن ندارم ، نمیدونم چرا ولی ندارم ، فکر کنم افسردگی یا یه چیزی تو همین مایه ها گرفتم

راستش از این جا شروع شد که دیروز تو وبلاگ یکی از بچه ها با وبلاگ یکی دیگه از بچه ها آشنا شدم ... آقا داغون بود ... داغون

مطالبی که مینوشت همه اتفاقاتی بود که تو جامعه ما میوفته ولی ما خودمون نمیخوایم ببینیمشون چون تلخن و دردناک ... چون باورشون برای امثال من ، با تفکر من ، غیر باوره و همچنین غیر قابل درک

مثلن یکی از مطالبش راجب به خودش بود ، اینکه چند ساله متاهل و با یکی از همکارای محل کارش ارتباط داره... اینکه این ارتباط لزومن از نوع  ج ن س ی نیست و کاملا مدیریت شده است ... من واقعا نمیتونم درک کنم این موضوع رو .... مدیریت شده

این کاملا مشخص که اینجور ارتباطات چه از جانب مرد و چه زن خیانتیه به زندگی مشترک... وقتی زنی مردی رو دوست داره و یا بالعکس و با اون فرد ازدواج میکنه همه خواستن ها ، همه آرزوها ، همه دل نگرانی ها ، همه تلاشها مشترک میشن ، حالا این وسط چرا باید حرف غیر مشترکی ، خواسته جدایی ، به وجود بیاد که قرار باشه با نفر سومی زده بشه ... ؟!! حالا نه واسه اینکه کمکی بشه فقط واسه اینکه گفته بشه

نمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفهمم

خلاصه فکرم و بدجوری مشغول خودش کرده ، البته تماما این موضوع باعث به قول دوستان افسردگیم نشه ، دلیل دیگه اینه که دیشب فراتر از ١٠ بار آهنگ یکشنبه غم انگیز گوش کردم و خوب اگه به موضوع این آهنگ واقفید میدونید که امروز یکشنبه هست و واسه سورپرایز کردن اموات این آهنگ صلوات

   + صبا ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ٢ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

هوای دلم بارانیست

تمرین نرنجیدن می کنم

و صبوری را مشق

اما نسیم یاد تو که می وزد

هوای دلم بارانیست

حالا باران هم که بیاید

گیرم بهار هم که بیاید

چه فرقی می کند

اگر تو نباشی؟!!!

تازه

دل بی تاب و دلتنگم

که با توست

دیگر من بی دل

به چه کار می آیم؟؟!!!

   + صبا ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()