خودمانی های صبا

همسرم ...

همسرم ...
این قناعت تو، عجب دل مرا می شکند...
این چیزی نخواستنت، و با هر چه که هست ساختنت...
این چشم و دست و زبان توقع نداشتنت، و به آن سوی پرچین ها نگاه نکردنت ...
کاش کاری می فرمودی دشوار ناممکن، که من به خاطر تو سهل ممکنش می کردم...
کاش چیزی می خواستی مطلقا نایاب، که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها می آوردم...
کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان، تو را سخت طولانی و عمیق بخندانم...
کاش می توانستم همچون مهربانترین مادران، رد اشک را از گونه هایت بزدایم...
کاش نامه یی بودم، حتی یک بار، با خوبترین اخبار...
کاش بالشی بودم، نرم، برای لحظه های سنگین خستگی هایت
کاش ای کاش که اشاره یی داشتی، امری داشتی، امری داشتی، نیازی داشتی، رویای دور و درازی داشتی...
آه که این قناعت تو، این قناعت تو دل مرا عجیب می شکند...

"چهل نامه کوتاه به همسرم ؛ نادر ابراهیمی"

 

   + صبا ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱٧ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()