خودمانی های صبا

انسان فکر می‌کند ، خداوند می‌خندد

ضرب‌المثلی ستودنی می‌گوید: «انسان فکر می‌کند، خداوند می‌خندد.» با الهام از این کلام، دوست دارم تصور کنم که فرانسوا رابله روزی خندة خداوند را شنیده است و بدین‌سان اندیشة نخستین رمان بزرگ اروپایی پدید آمده است. برای من لذت‌بخش است که فکر کنم رمان همچون پژواک خندة خداوند به این جهان آمده است.
اما چرا خداوند از دیدن انسانی که می‌اندیشد، به خنده درمی‌آید؟ زیرا انسان می‌اندیشد و به حقیقت پی‌ نمی‌برد. زیرا هرچه انسان‌ها بیشتر می‌اندیشند، اندیشة این یک از اندیشة آن دیگری دورتر می‌شود. و سرانجام، زیرا انسان هرگز آن چیزی نیست که می‌اندیشد هست. در سپیده‌دم عصر جدید است که این موقعیت بنیادی انسان، انسان بیرون آمده از قرون وسطی، متجلی می‌شود: دون‌کیشوت می‌اندیشد، سانجو می‌اندیشد، و نه فقط حقیقت جهان بلکه حقیقت خویشتن خویش را درنمی‌یابند. نخستین رمان‌نویسان اروپایی این موقعیت تازة انسان را دیده و دریافته‌اند و برپایة آن، هنر جدید، یعنی هنر رمان را بنا نهاده‌اند.
فرانسوا رابله بسیاری کلمه‌های جدید ابداع کرده است که در زبان فرانسه و در زبان‌های دیگر وارد شده‌اند. اما یکی از این کلمه‌ها فراموش شده است و این تاسف‌بار است. این کلمه، «اژلاست» است که از یونانی گرفته شده و معنای آن چنین است: کسی که نمی‌خندد، کسی که حس شوخ طبعی ندارد. رابله از اژلاست نفرت داشت و از آنان می‌ترسید. رابله از آن می‌نالید که براثر بی‌رحمی و سفاکی اژلاست‌ها نزدیک بود از نوشتن دست بشوید، و آن‌هم برای همیشه.
امکان صلح میان رمان‌نویس و اژلاست وجود ندارد. اژلاست‌ها که هرگز خندة خداوند را نشنیده‌اند، براین عقیده‌اند که حقیقت روشن است، که همة انسان‌ها باید یکسان بیاندیشند و خود آنان درست همان چیزی هستند که فکر می‌کنند هستند. اما در عین حال قلمرویی است که همگان هم «آنا» و هم «کارنین»، حق دارند که فهمیده شوند.

هنر رمان ، میلان کوندرا ، پرویز همایون پور

نظر شما چیست ؟؟

   + صبا ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۸ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()