خودمانی های صبا

روزگار

از بهشت ، با حوا اسبی در آفتاب دلم شیهه می کشد اسبی که یال او الیاف کهربایی نور است در طلوع نعلش ،‌ هلال سیمین در آتش شفق بانگش ندای زندگی و نعره ی هلک از پشت ، دختری است فروهشته گیسوان رویش به سوی اینه ی گرد آفتاب پشتش به سوی من نزد من از برهنگی خویش ، شرمنک خورشید بر برهنگی دخترانه اش می تابد آنچنان که چراغی در آبگیر یا آنچنان که نوری در برگ های تک سم می زند به خک صد ها نشان مادگی از ضربه ی سمش چون دانه های گندم ،‌ از خک می دمد در گندمش ، دو پاره ی خک و بهشت پک در جستجوی دانه ی شیرین گندمش چون خوشه ای جدا شدم از ساقه ی دمش افتادم از بهشت دل آسودگی به خک کنون ، بهشت خود را از دست داده ام با او ،‌ دو باره از شکم خک زاده ام این اسب بی عنان زینی به پشت دارد از چرم آسمان چرمی که من بریده و بر او نهاده ام او ،‌ رو به آفتاب سحر شیهه می کشد من ، چون سکوت ، در دل شب ایستاده ام

   + صبا ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ٢٥ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()