خودمانی های صبا

آمدنت برای من ...

صدای پرطنین گام هایت را از پشت دیوار باغ آرزو ها میشنوم که آهسته نزدیک می شوی ٬ درختان باغ منتظرت هستند تا تو بیائی و آنها مقدمت را گرامی بدارند و با ورودت ای پائیز زیبا ٬ ذهن باغ در رخوتی عمیق فرو برود ٬ این چه سری است : میعاد عاشقانه باغ و تو ٬ گوئی باغ تمام تابستان را تنها به امید وصال تو لحظه به لحظه سپری کرده ٬ ذهن سبز باغ را که میکاوم نام تو و یاد تورا مییابم ٬ حسودی ام میشود که چگونه این سبز درخت تنومند عاشقانه دوستت دارد و تو را می پرستد به ناز ٬ تو فصل رسیدن به آرزوها هستی و رسیدن به خویش ٬ من هم از آمدن ات شادم و شادی را در چهره کودکانه ام به یاد میاورم که اولین روز آمدنت مصادف بود با اولین روزی که قدم به رستنگاه اندیشه ام گذاشتم ٬ بجائی که باید میرفتم و میرفتم تا بیاموزم و چشمانم بیناترشود و ذهنم بارورتر ٬ آمدنت همیشه یادآور آن نارونی است که در ذهن سبز کودکی ام همچنان نهال مانده است به یادگار..........

   + صبا ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ٢٧ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()