خودمانی های صبا

گل کو

 

شب ندارد سر ِ خواب.

می‌دود در رگ ِ باغ
باد، با آتش ِ تیزاب‌اش، فریادکشان.

پنجه می‌ساید بر شیشه‌ی در
شاخ ِ یک پیچک ِ خشک
از هراسی که ز جایش نرباید توفان.

من ندارم سر ِ یاءس
با امیدی که مرا حوصله داد.

باد بگذار بپیچد با شب
بید بگذار برقصد با باد.

گل‌کو می‌آید
گل‌کو می‌آید خنده‌به‌لب.

گل‌کو می‌آید، می‌دانم،
با همه خیره‌گی ِ باد
                          که می‌اندازد
پنجه در دامان‌اش
روی باریکه‌ی راه ِ ویران،

گل‌کو می‌آید
با همه دشمنی ِ این شب ِ سرد
که خطِ بیخود ِ این جاده را
می‌کند زیر ِ عبایش پنهان.

شب ندارد سر ِ خواب،
شاخ ِ ماءیوس ِ یکی پیچک ِ خشک
پنجه بر شیشه‌ی در می‌ساید.

من ندارم سر ِ یاءس،
زیر ِ بی‌حوصله‌گی‌های شب، از دورادور
ضرب ِآهسته‌ی پاهای کسی می‌آید.

   + صبا ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ٢٩ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()