خودمانی های صبا

آه خدایا ...

خدایا من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم ؛ همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد ، می اید سراغت . من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب غریب می کند و چشمهایش را می بندد و میگوید : ((من این حرف ها سرم نمی شود . باید دعایم را مستجاب کنی .)) همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند ؛ همانی که نمازهایش یک در میان قضا میشود و کلی روزه نگرفته دارد همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف میزند و گاهی بد جنس میشود . البته گاهی هم خودخواه ، گاهی هم دروغگو . حالا یادت آمد من کی هستم ؟ امید وارم بین این همه آدمی که داری ، بتونی من یکی را تشخیص بدهی البته می دانم که مرا خیلی خوب می شناسی . تو اسم مرا میدانی . می دانی کجا زندگی میکنم وبه کدام مدرسه می روم . تو حتی اسم تک تک معلمهای مرا هم میدانی . تو میدانی من چند تا لباس دارم و هر کدام چه رنگی است ؛ اما.... خدایا ! اما من هیچ چی ازت نمی دانم . هیچ چی که دروغ است ؛ چرا ، یک کمی می دانم . اما من مدتهاست که می خواهم چیزهایی برایت بنویسم . البته من همیشه با تو حرف زده ام . باز هم می زنم . اما راستش چندوقتی است که چند تا تصمیم جدید گرفته ام . دوست دارم عوض بشوم ؛ دوست دارم بزرگ بشوم ؛ دوست دارم بهتر باشم .من یک عالم سوال دارم ؛ سوالهایی که هیچ کس جوابش را بلد نیست . دوست دارم تو جوابم را بدهی . نمیدانم ،شاید هم من اصلا هیچ سوالی ندارم و می خواهم تو به من سوالهای تازه یاد بدهی اما باید قول بدهی کمکم کنی ! قول میدهی ؟ راستی ، یادت باشد این دفتر یک راز است خدا ! راز من تو . خواهش میکنم درباره ی این دفتر به کسی چیزی نگو ؛ حتی مادرم .

نوشته از : عرفان نظر اهاری - کتاب : نامه های خط خطی

   + صبا ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ٢٥ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()