خودمانی های صبا

آوار اشک

رهایم ، ای رها در باد .
رها از داد،
از بیداد .
رها در باد
حرفی مانده ته حرفی .
*
غمت کم
جام دیگر ریز ،
شب جاوید جاوید است ،
ما در خواب .
*
من از ریزش بیاد اشک می‌افتم ،
بیاد بارشی پیگیر ،
درد ، آوار ،
بیاد التجا در این شب دلگیر .
*
من از غم‌های پنهانی ، به یاد قصه‌های شاد .
و از سر مستی این آب آتشناک دانستم ،
که هشیاری .
سرت خوش ،
جام را دریاب ،
هی .... هشدار


شب است آری ، شبی بیدار ،
دزد و محتسب در خواب .
می ات برکف ،
و بانگ نوش من بر لب .
*
رها درباد !
من از فریاد ناهنجار پی بردم سکوتی هست .
و در هر حلقه‌ی زنجیر خواندم راز آزادی .
*
سخن آهسته می‌گوئی !
نمی‌گوئی که می‌موئی .
شب نوش است ، نیشی نیست جامی ریز ،
جام دیگری ،
با من ، رها در باد .
*
کجائی دوست ؟
کو دشمن ؟
همه آلوده دامانیم .
بگو با من بگوش تشنه ام ، گوشم .
بخوان با من ،
بنال آیا تو هم از حلقه‌ی زنجیر دانستی که در بندی ؟
*
رها در باد ، با من گفت :
شنیدم آری ای بدمست ، -
من از زنجیر سازانم چه می گویی ؟
برای چکمه و قداره و شلاقهایم قصه می‌گویی .
*
کجایی پیر !
خدایی نیست ،
راهی نیست ،
دیگر جان پناهی نیست .
سنگی هست ،
دامی هست ،
چاهی هست .
من و دشمن به یک راهیم و بر یک نطع .
و از یک باده سرمستیم ، وای من .
صدای جام ها و
جام ها و
جام ها و جام .
*
رها در باد !
بلایت دور ، خیرت پیش ،
رهاتر باش ،
این باد ، این شبان از تو
رهایم کن ، رها در خویش .
*
چنان در خویش می‌گریم که گوئی گریه درمانی است ،
مرگی نیست .

   + صبا ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱٠ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()