شهر آلزایمر

مادر بزرگ جوانی اش را آروغ می زد
و پدر بزرگ در عبور از باغچه ی بی انتهای خانه ی ما ، خاطراتش را به دست آلزامیر می سپرد
و من از دندان درد به فلسفه ی بی دوام بودن این زندگی میرسم
و بهانه ای می سازمش برای اشکهایم که درد دارند
و تو که انگار همیشه متصلی به الکتریسته و ولتاژ
و من دچار برق زدگی می شوم با نگاهت
بوی جزغالگیم گندتر از بوی آروغ مادربزرگ است
با دهان ذوب شده ام پدر بزرگ را صدا میکنم:
صبرکن پدر بزرگ
می خواهم با تو ، به شهر خوشبختی ، بیایم
شهر آلزایمر

"اقتباس شده"

پ١ ) دو هفته ای نبودم زیاد حال روحی و جسمی ام جالب نبود ، بیصدا میخواندمتان ، از همه شما ممنونم

/ 4 نظر / 15 بازدید
ehsan

آخ چی می خواستم بگم، یادم رفت امان از آلزایمر[نیشخند]

ehsan

آهان یادم اومد! هرگز فیلسوفی وجود نداشته که بتواند دندان درد را صبورانه تحمل کند ویلیام شکسپیر

ehsan

راستی اولم شدما! کی برای دریافت جایزه تشریف بیارم؟![نیشخند]

ehsan

همین لبخندت یعنی یه دنیا جایزه[خجالت]