سراسر روز

سراسر  ِ روز
پیرزنانی آراسته
آسان‌گیر و مهربان و خندان از برابر  ِ خواب‌گاه  ِ من گذشتند.
 

 نیم‌شب پلنگک ِ پُرهیاهوی قاشقکی برخاست

از خیال‌ام گذشت که پیرزنان باید به پای‌کوبی برخاسته باشند.
 

 سحرگاهان پرستار گفت بیمار  ِ اتاق  ِ مجاور مُرده است.

/ 0 نظر / 3 بازدید