تنهایی من یا ...

به آرامی بر سر بالینم بیا ... اندکی آهسته تر گام بردار که وقتی شتاب می گیری حس می کنم از من دور می شوی ... انگار تو را از دست می دهم ... و آنگاه می ترسم ... اما محکم قدم بردار که کابوس ها را می رانی ... شاخه گلی که همیشه یادت می رود را در گلدان همیشه خالیم بگذار ... و اندکی درنگ کن ... اما قبل از خاموش شدن چراغ ها برو ... که دیگر جای تو اینجا نیست
بعد آن دیگر من می مانم و این درد ... من می مانم و دنیایی تنهایی ... من می مانم و این گلدان همیشه خالی ... کابوس ها بازمی گردند ... راه تختم را پیدا می کنند ... حریصانه به بالینم می آیند و با من هم آغوش می شوند ...
لبخندت را نگه دار ... می دانم لازمت می شود ... قدرت باور واژه ها را از دست داده ام پس سکوت کن ... سکوت من نیز اختیاری نیست ... که همیشه نمی توان همه چیز را به زبان آورد ... فقط لحظاتی آرام کنارم بمان ... اما قبل از خاموش شدن چراغ ها برو ... که دیگر جای تو اینجا نیست

 شنیدن این موسیقیهم خالی از لطف نیست

/ 9 نظر / 16 بازدید
مرد بی احساس

چرا دیگر جای او اینجا نیست؟ پس جاش کجاست؟ بگذار بماند.

ستایش

امیدوارم همیشه و همه لحظات باشه حتی وقتی که چراغ ها خاموش میشه !!!!اتفاقا اون موقع باید باشه

مهنوش

رفیق دل با نوشته ات همزاد پنداری عجیبی کردم...

بلانش

به جایش کار نداشته باش...به اینکه کجاست...اصلا مگر مهم است که جایگاهش کجاست...تو هر وقت دلت خواست او را در ذهن خود بیاور ....دوست جان دلتنگت بودم...چه خوب بازگشتی

حباب

فاصله ها درد می سازند ...

حباب

فاصله ها درد می سازند ...

حباب

فاصله ها درد می سازند ...

روشنک

ایمان داشته باش که کمترین مهربانی ها از ضعیف ترین حافظه ها پاک نمی شود[لبخند]