قاصدک

ساکت و ساده و سبک بود ؛قاصدکی که داشت می رفت .فرشته ای به او رسید و چیزی گفت .قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید . قاصدک رو به فرشته کرد و گفت:« اما شانه های من ظریف است . زیر بار این خبر میشکند . من نازک تر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم . » فرشته گفت : « درست است , آنچه تو باید بر دوش بکشی ناممکن است و سنگین ؛ حتی برای کوه . اما تو می توانی زیرا قرار است بی قرار باشی . » فرشته گفت :« فراموش نکن . نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر . » آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد .حالا هزاران سال است که قاصد می رود ,می چرخد و می رود ,می رقصد و می رود و همه می دانند که او با خود خبری دارد . دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود . خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر است . پنجره بسته بود , تو نشنیدی و او رد شد . اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی , دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود . از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد .

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
نوشین

خیلی زیبا بود مهنوش جان[دست]

نوشین

از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد .