دل صــاب مرده

مدت هاست کلی فکرو خیال و مطلب و مورد و خلاصه کلی چیز که خیلی هاش آت و آشغاله تو ذهنم چرخ میزنن... مدت هاست که دلم میخواد اینجا بنویسم ولی نشده...نمیشه...حوصله اش نبوده ، وقتش نبوده، خلاصه خیلی چیزا. دلم واستون بگه که دیگه حالی به آدم می مونه؟؟ نـــــــــه والــــــا...احوالی به آدم می مونه ؟؟ نـــــــــه بـــــلا

دل صاب مردم یه جای دور میخواد، یه سکوت، یه آسایش کوچولو، یه خلوت، یه سکون، یه بی خوابی طولانی، یه بیداری طولانی، یه چند روزی بی آدم ها ، یه صندلی روبروی یه پنجره که هیچ پرده ای نداره، یه پاکت سیگار که وقتی رو صندلی، روبروی پنجره بی پرده میشینم فـــرت و فــــرت آتیش کنم ، یه موسیقی ملایم، و اون چند تا کتابی که در حال خوندنشون هستم دم دستم باشه که هروقت دلم خواست برشون دارم

اصلا اهل رویا بافی و این حر فها نیستم، این هایی که گفتم فقط دلــــــم میخواد ... همشون هم چیزهای ساده ای هستن ، واسه همینه که فکر می کنیم دور و رویائی هستن  ولی نه ... اینا از فرط سادگی ازمون دور و دور و دور شدن.  من با همین ذهن الکنم همیشه به رفیق نازنینم میگم: ما چون همیشه ساده ترین چیزهارو خواستیم، هیچ وقت به دستشون نیاوردیم و دیگران هم انگ خول و چلی و آنرمال بودن بهمون چسبوندن.

اصلا دلم نمیخواد آه وناله کنمـــــــــا، میفهمید که... ولی احساس خستگی چنان در رگ و پی ام ریشه کرده که داره درخت تناوری میشه واسه خودش، اصلا هم نتونستم با هیچ تبری قطعش کنم. وسیله دیگه ای سراغ دارید؟؟؟ یکی از این ریشه های سگ مصب وصل میشه به کار و بار و شرایط نامساعدش که تهوع بهم میده و دلم میخواد رو همه چی بالا بیارم... ولی خدا وکیلی با این همه قیل و قال کاری که داریم اون وسط مسطا با صبا گل گلی همیشه به خودمون حال میدیم و یکی از  آهنگ های مورد علاقمونو که میگه:: خیال باطل همه چی آروووووومــــــــه، من چقــــــدر خــــــــــوشحالم، من چقدر خوشبختم، همــــــه چی آروووووووووووومــــــه و اون موقع است که سعی میکنیم از سیستم دایـورت استفاده کنیم که گاهی جواب میده و گاهی هم اون چند نفری که روی سیستم اونها دایورت می کنیم تماس می گیرن و با داد و بیداد میگن که ااااااااااااای بابا بیخیال بشید دیگه مارو از کار و زندگی انداختید به خاطر سنگینی بار دایورتتون. بیا اینم از شانس گند ماست که واسه دایورت کردن هم باید مشکل داشته باشیم و هـــــــی منت این و اونو بکشیم.

به قول شهر قصه: ای بابا ای بی مروت، داشتیم چی میگفتیم، بیـــــــنیـــــویس...

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده

سلام صبا جون خیلی وقته به ما سر نمیزنید...یه مطلبی تو وب بچه ها خوندم چون از من خواسته بود که واسه20 نفربنویسم منم واسه تو نوشتم ببخشید اگه راضی نبودی البته من اون دختر نیستم... دختری از خوزستانم که پزشکان از معالجم ناامید شدند شبی درخواب حضرت زینب(س)رادیدم درگلوم آب ریخت شفاپیداکردم ازم خواست اینوبه20نفربگم این پیغام به دست کارمندی افتاداعتقادنداشت کارشو از دست داد،مرد دیگری اعتقادپیداکرد20آورد.بدست کسی دیگری رسید عمل نکردپسرشو از دست داد.اگر به بی بی زینب اعتقاد داری این پیغام راواسه 20 نفربفرست 20روز دیگرمنتظره جواب باش.التماس دعا

رضا پذیرایی

سلام و درود بر محضر شریف شما دوست گرامی با غزلی به روزم موفق و موید باشید.

رضا پذیرایی

سلام و درود بر محضر شریف شما دوست گرامی با غزلی به روزم موفق و موید باشید.

فروغ

سلام...ای بابا....این روزا کسالت و بی حوصلگی تو همه ریشه دوونده....ولی خوب...این نیز بگذرد.....

هانیه!!

سلام صبا جوونم . خووبی عزیزم ؟ تعطیلات بودم اساسی ! خدا کنه این روزای کسالت و خستگیت زوده زود بگذره . . . شاید بهار ! یه کمکی کنه .

گیس بریده

سلام.. وبلاگ قشنگ و نوشتهای با مزه ی دارید.. خوشحال میشم بهم سر بزنید

محیا

این پستت خیلی دلنشین بود. چون برخلاف همه احساسات ملایم پستهای پیش هم بد و بیراه تویش داشت و هم سیگار و هم فضایی بی نهایت باز.[ماچ]

آزاده

[قلب]منتظر مطلب جدیدتم کدبانو[قلب]

مهیار

سلام.وبلاگ قشنگیه.خوشحال میشم به وبلاگم بیای و نظری بدی.