تو می‌روی و نبض دلم تنگ می‌زند

هبوط
بن‌بست سرنوشت به من سنگ می‌زند
باران دوباره روح مرا چنگ می‌زند
حس غریب مردمکان سیاه تو
کابوس‌های تلخ مرا رنگ می‌زند
ناقوس مرگ در تپش لحظه‌های من
خیلی غریب نیست که آهنگ می‌زند
در آسمان چشم تو مصلوب می‌شوم
قلبم شبیه وحشت آونگ می‌زند
خالی‌تر از هجای میان دو لحظه‌ام
روحم میان خالی خود زنگ می‌زند
انگار در هبوط خودم غرق می‌شوم
تو می‌روی و نبض دلم تنگ می‌زند
 
  
بهانه
غروب‌های همیشه چقدر دلگیرند
و لحظه‌هام تو را هی بهانه می‌گیرند
دقیقه... ثانیه... ساعت... تمام روز و شبم
در انحنای نگاهت هنوز درگیرند
سکوت یک شب پاییزی و من و باران
و خاطرات تو انگار... نه... نمی‌میرند
شبیه حادثه از گریه‌هام می‌گذری
شبیه حادثه‌هایی که دست تقدیرند
و بعد رفتن تو دست‌های کوچک من
غریب و خسته و غرق بهانه می‌میرند.
" عباس معروفی "
/ 2 نظر / 8 بازدید
محمد Mohammad

من چندین بارر به شما سر زدم ولی انگاری سر زدن شما برای من خیلی سخته؟؟ چرا؟؟