خیلی دور ...خیلی نزدیک

دورم از تو
بی قرار گرمایی دلت ، می لرزم اینجا
احساس می شوی ...
چون سایه ی خمیده بر دیوار
می رقصی بر بی تابی من
و چه نزدیک است خاطراتت ،
چسپیده به ذهنم
نقش بی همتای رخسار تو ...
دلتنگی ام را می پوشانم
با بستری از کلمات
اما باز
کسی در دلم
تو را صدا می زند
ای آرامش دهنده ی شب های بی قراریم ...

/ 2 نظر / 4 بازدید
پریا

سلام نمیدونم چرا این شعرت منو یاده 2-3 سال پیش انداخت...

اهورا

سلام خیلی قشنگ بود یه خاطراتی هرچند تلخ رو یادم اورد راستی بااجازت لینکیدمت منم آپم.حتما سر بزن شاد باشی و سبز هموطن