شما خدا هستید؟!!

در یک بعدازظهر سرد زمستانی تعطیلات کریسمس، پسر شش هفت ساله ‌ای جلوی ویترین مغازه ‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباس هایش پاره بود. زن جوانی از آنجا می‌ گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشم های آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرم خرید. آن ها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت: حالا به خانه برگرد. امیدوارم تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی. پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: خانم! شما خدا هستید؟ زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم. من فقط یکی از بندگان او هستم. پسرک گفت: مطمئن بودم با او نسبتی داری.

/ 2 نظر / 8 بازدید
سحر

رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند کوه ها با قله ها و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند و انسانها ، همه انسانها با عشق ، فقط با عشق پس بار خدایا بر من رحم کن بر من که میدانم ناتوانم رحم کن باشد که خانه ای نداشته باشم باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم اما نباشد ، هرگز نباشد که در قلبم عشق او نباشد ، ... سلام مهربون روزت بخیر ...شهادت امام محمدتقی را به شما و خانواده محترمتون تبریک می گم .....کلبه قشنگی داری دوست داشتی با قدمهات به کلبه کوچک منم صفا بده و به آبجی سحر هم سربزن ....آخرهفته قشنگی رو پیش رو داشته باشی

فرشاد

داستان بسیار جالبی بود.ادم تحت تاثیر قرار میگیره