اتاق خواب

 

اتاق پر بود از دستمال کاغذی مچاله شده


زن بینیش را بالا کشید و گفت : تو زندگی از خیلی چیزا بدم می آد


مرد گفت : میتونی بگی ؟


زن دوبار فین کرد و گفت : نه آخه خیلی زیادنند

 
مرد گفت : خوب من از کجا بدونم که تو از چی بدت می آد؟


زن گفت : من از چیزی که بدم بیاد بهش پشت میکنم

 
زن روی تخت پشت به مرد نشسته بود داشت با دستمال آب بینیش را پاک میکرد.

"محمد قادر پور"

/ 46 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی