روزگار

از بهشت ، با حوا اسبی در آفتاب دلم شیهه می کشد اسبی که یال او الیاف کهربایی نور است در طلوع نعلش ،‌ هلال سیمین در آتش شفق بانگش ندای زندگی و نعره ی هلک از پشت ، دختری است فروهشته گیسوان رویش به سوی اینه ی گرد آفتاب پشتش به سوی من نزد من از برهنگی خویش ، شرمنک خورشید بر برهنگی دخترانه اش می تابد آنچنان که چراغی در آبگیر یا آنچنان که نوری در برگ های تک سم می زند به خک صد ها نشان مادگی از ضربه ی سمش چون دانه های گندم ،‌ از خک می دمد در گندمش ، دو پاره ی خک و بهشت پک در جستجوی دانه ی شیرین گندمش چون خوشه ای جدا شدم از ساقه ی دمش افتادم از بهشت دل آسودگی به خک کنون ، بهشت خود را از دست داده ام با او ،‌ دو باره از شکم خک زاده ام این اسب بی عنان زینی به پشت دارد از چرم آسمان چرمی که من بریده و بر او نهاده ام او ،‌ رو به آفتاب سحر شیهه می کشد من ، چون سکوت ، در دل شب ایستاده ام

/ 1 نظر / 3 بازدید
سحر

در حوالی شب پرسه میزدیم و از درز پنجره های کوچک ستارگان قطره قطره نور میچکد. "نجوای چند سایه زیر سپیدار و خیابانهای خالی از سلام و تبسمهای تلخ شب......." صدای شب فقط همین بود سکوت" ما از این جاده گذشتیم و هزاران هزار خاطره ره اورد این جاده هاست. بی انکه بدانم این همه بغض گره بسته در گلویم از چیست؟؟؟؟ غبار پیراهنم را میتکانم ......... تموم زندگیم لبریز میشه از حسرت سلام عزیز..نمی خوای به من که تازه وبلاگم راه اندازی کردم سربزنی .راستي پايين نظرات لينك آموزش فال قهوه و تعميرات خودرو رو هم گذاشتم دوست دارم نظرت در مورد اين لينكها هم بدونم....من که سرزدم دوست دارم تو هم یه سر بزنی مهربون..اميدوارم اين رفت و آمدها ادامه داشته باشه منتظرتم مهربونم.........................