خودمونی بیستم

سلام و صبح بخیر

نمیدونم چرا از صبح که پا شدم همش احساس میکنم که امروز یکشنبه هست ، کلا گیج میزنم بین دوشنبه و یکشنبه !! راستشو بخواین هنوزم احساس ناراحتی میکنم ...دست چپم به شدت درد میکنه ، والا بعضی ها میگن از اعصابه !!!

راستشو بخواین با نظر این بعضی ها موافقم ، تو این تهران ... شده که واسه آدم اعصاب نمیمونه... همش ترافیک ، کثیفی هوا ، از همه بدتر (بلانسبت شما) آدمهای گلابی که هیچ چیزی نمیفهمن ، هیچ چیزی جز خودخواهی خودشون...

بعضی وقتها واقعا دلم میخواد میرفتم به یکی از شهرهای شمال خودمون که بینهایت عاشقشم یک مزرعه‌ی بزرگ داشته باشم ،یک مزرعه با یک خانه‌ی ویلایی وسطش . مزرعه‌ای پر از تپه‌های سر سبز که اسب‌ها و گوسفندهام توی آن بچرند . هر روز صبح سوار همون اسب سفید رویاییم بشم و تو اون دشت بزرگ به تاخت بتازم .

بعد با دوست جونم میشستم کنار بخاری هیزومی گوشه خونه ، چایی میخوردیم و لذت میبردیم ... ، شب هم رو پشت بوم خونه تا دم دمای صبح ستاره ها رو میشمردیم       یعنی میشه ؟؟؟

/ 2 نظر / 7 بازدید
mehD

[تعجب]ها!! چیز دیگه هم خواستید جون من تعارف نکنا!!