خودمونی چهاردهم

سلام ، صبح همگی بخیر

امروز زیاد سرحال نیستم ، راستشو بخواین از موقعی که مامان و بابا رفتن سفر زیاد روبه راه نیستم .همیشه روز خوب اما شب پر تنشی رو گذروندم ، با اینکه دوست جونم همیشه سعی کرده آرومم کنه اما همش فکرم درگیر بوده .

آخه من نمیدونم بچه های این دوره زمونه چی از زندگیشون میخوان ،چجوری فکر میکن واسه زندگی حال و آیندشون ، بخدا من که تو یکیشون موندم ، هرجور میخوام درکش کنم نمیشه ... هرجور میخوام خودمو بهش نزدیک کنم نمیشه ...بخدا دیگه بریدم ...تمام ذهنم درگیره این موضوعه ...آخه یکی نیست بهش بگه کسی از در کنار خانواده بودن ضرر نکرده ،هیچکس از با ادب بودن و احترام گذاشتن به بزرگتر ضرر نکرده ...

نمیدونم ، خسته ام خیلی خسته ام

/ 2 نظر / 3 بازدید
مسیح من

مواظب خودت باش شاید یه سفر حالتو بهتر کنه