خودمونی بیست و چهارم

کاش میدونستی چقدر دلم هوات و کرده...

کاش میدونستی که چقدر دلم برای روزهای باهم بودنمون تنگ شده ..

 کاش میدونستی چقدر دلم برای آبجی آبجی گفتنات لحظه شماری میکنه ...

ای کاش فقط دقیقه ای زمان به عقب بر میگشت و باز هم من و تو ما میشدیم ...

ای کاش فقط دقیقه ای تو هم به یادم بودی ...

ای کاش هیچوقت این ای کاش ها نمیومد ...

مهربانم ، عزیزکم ، کجایی ...

/ 2 نظر / 4 بازدید
مهنوش

عزیزکم نازنینم درکت میکنم با تمام وجودم گاهی همه این اتفاقها می افته که ما پی ببریم... میدونم تو پی بردی و حسش میکنی ولی به عزیز دلت هم فرصت بده ...شاید اون احتیاج به گذر زمان بیشتری داره زمان انقدر قوی و بزرگه که همه چیزو در خودش حل میکنه