مرده را مانم

مدت هاست این دل نا سازگار من می خواد که بنویسم، بنویسم ولی ای بی مروت دل ناسازگار من

 دلی بده تا پته دلم و واست روکنم . هر روز صبح که با کتک و نکبت خودمو می رسونم اینجا، یعنی پشت میزم تو شرکت به خودم میگم بی خیال سرتو بذار رو میز و هیچ ...دل به دل  بی حوصلگی هات بده، ولی اولین کاری که می کنم قبل از گذاشتن کیفم به زمین روشن کردن کامپیوترم هست بعدش فوری چک کردن ایمیلهام بعدش هم سرک کشیدن به خودمونی های صبا که منم توش فضولی میکنم ، بعد هم خوندن چند تا مطلب از ویلاگ های دیگه . نمی دونــــــــــــم ولی مدت هاست مرده را مانم ، به گورش تنگ

/ 5 نظر / 4 بازدید
صبا

[بغل] عزیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزمی ... همه جوره عاشقتم

محیا

دل که هیچ وقت به راه نمی آد. تو به راهش برو[لبخند]

سبک سر

مهنوش جان معلومه که کمی بی انگیزه و بی حوصله شدی. یه وقتایی آدم اینطوریه. راستش رو بخوای برای منم پیش می یاد یه روزایی که حاضرم همه کار کنم اما سر کار نرم. می گذره عزیزم. سعی کن دلمشغولی های تازه ای در زندگیت به وجود بیاری. استخر.. نقاشی...هرچی که دوست داری

یاسمین

زندگي كن براي آنها كه دوستت دارند و براي آنها كه هنوز دوستشان داري براي آنانكه تو دست آويز اميدشاني . . حالا براي يك دوست يك لبخند كوچولو ميفرستي ؟

اهورا

سلا م سلا م احوال شما چرا ؟ یه تنو ع لازم داری فکر کنمااا راستی شبیه مرحوم حسین پناهی نوشته بودی مرسی شاد باشی و سبز هم وطن