دل پر

دلت می خواهد شکایت کنی، داد بزنی و بلند بلند گریه کنی...
آنقدر بلند بلند حرف بزنی و گریه کنی که واقعا احساس کنی سبک شده ای...
جقدر دلت می خواهد فرصتی باشد تا حرفهای دلت را بزنی تا یک دل سیر شکایت کنی، غر بزنی...
دلت پر است، خیلی وقت است که دل پری داری و منتظر فرصتی هستی که تو هم شکایت کنی و دلی از عزای غر زدن در بیاوری...
اما...
اما تا شروع می کنی، این تو باشی که مجبور شوی فقط مبهوت نگاه کنی، این تو باشی که داری دوباره شکایت می شنوی... شکایت کنند، فریاد بزنند...
و تو حرفهای دلت را اشک کنی و نه تنها بلند بلند نه، مجبور باشی بروی در تاریکی اتاقی، کنجی را پیدا کنی و گریه کنی...
تا صبر کنی شاید شانه ای پیدا شود که بی صدا گریه کنی...تا لااقل بگویی که شکایت داشتی، شکایت داری و کسی نمی شنود... فقط بتوانی همین را بگویی...
بعد سکوت کنی... فقط سکوت کنی و فکر کنی چقدر از این جهان متنفری... از این آدمها...
سکوت کنی و فکر کنی چه حیف که مهربان بودی ؟یا چه خوب که از جنس اینها نیستی؟...
سکوت کنی و در سکوت، بی صدا اشک بریزی...
و پوزخند بزنی به اینکه دلت می خواست بلند بلند گریه کنی...
و تمام شب چشم بر هم نگذاری تا کابوس اینهمه دستی که به طرفت می آیند تا تکه تکه ات کنند، دستهایی که فقط می گویند بده اما نگیر، تا کابوس این جهان را نبینی...
چشم بر هم نگذاری و در سکوت گریه کنی...
دلت نمی خواهد شکایت کنی...دلت نمی خواهد داد بزنی و بلند و بلند گریه کنی...
دلت پر است ، ولی شکایت نمی کنی...

"احوال من از زبان یک رفیق"

/ 3 نظر / 9 بازدید
مهنوش

دوست داشتمش این متن و و دوست دارم تورو

سلمان

همیشه همین شکلیه... به خاطر نمیارم که شکایتی کرده باشم و طرف مقابل چه گوش شنوایی داشته یا نداشته، بعدش پشیمون نشده باشم :( متاسفانه همین قضیه باعث شده که اگه یه بار شکایتی کردم و شنیده نشد، سکوت میکنم و لبخند... و به وفتش تلافی. امیدوارم که شما دلت بزرگتر از دل تلافی جوی من باشه.

سلمان

راستی.. ممنون که به ما هم سری زدی :) و با اجازه لینکت رو به پیوندهام اضافه میکنم.