داستان کودکی ام

داستان کودکی ام را تشریح می کنم بدون هیچ پروایی!
بغض های بی کسی ام را با تلنگر سایه های رهگذران نقاب دار که از کنار صادق ترین لحظاتم میگذرندبر روی تمامی احساس نهفته در بی خانمانی ام هم آغوش میسازم............میتابم در هوای نکبت آنان!!!
میخواهم زار زار کنان ترانه هایم را برای آخرین بار در باغچه خشکیده خانه ی بی سقفم دفن می کنم 

تا تشبیهی تازه برای صدای گریه های بی کسان خلق کنم!! 
از این پس مرا شوره زار خطاب بفرمایید......!
چشم انتظار مرگ ناگهانی که آن هم ناز میکند برای من! 
از کودکی ام حرفهای نا گفته دارم

از پنج شنبه های تاول زده, از سوز و ناله های برخاسته ی مادرانه ،از گورستانی که غریبان نام داشت!
آنجایی که خاکش تمام نشاط کودکی ام را با ارواح گندیده ، انس داد
تازه بدین نتیجه سوزناک رسیدم که چه ظالمانه عصاره ی دلخوشی ام نثار مردگان کرده بودم

ظرف آبی که بهر شستن مزارها تا کجاها دویدم

آقا سلام! قبرتان را بشویم؟گلاب بپاشم؟

فقط میخواهم بروی پاهایم...پاهایم که نه،بروی ساقه های نازک ترک خورده از تندباد بی کسیم بایستم!!

بغض هایم را با تنهائیم،تنهائیم را با نه کامی ام میسنجم..!

وای!!! چقدر محبت در دلم معطل مانده هست و خبر ندارم !!!!

کودکانه جان کندم اما به مردانگی قسم که مردانه تا آخرین نفس میدویدم بهر زلال آب.........!!!

"بهرنگ قاسمی"

/ 3 نظر / 6 بازدید
محیا

چقدر دلم خواست این دخترکو

هدی

خیلی جالب بود موفق باشی